زنان الگو از نظر آیات قرآن

اگر انسان وارسته شد مى‏ تواند الگوى ديگر انسان‌ها قرار گيرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، و اگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان. اين مطلب را قرآن كريم به صورت صريح روشن كرده و چهار زن را به عنوان زن نمونه (دو نمونه خوب و دو نمونه بد) ذكر مى‏كند.زن، چه بد و چه خوب نمونه زنان نيست، زن نمونه است. فرق است ‏بين اين دو مطلب كه اگر زن خوب شد، آيا نمونه زنان مى ‏باشد يا زن نمونه است؟ چه اين كه مرد، اگر خوب شد، نمونه مردان نيست ‏بلكه مرد نمونه است.

 

قرآن كريم مى ‏فرمايد: آن كه خوب است نمونه مردم است نه نمونه مردان و زن خوب، نمونه زنان نيست، بلكه زن نمونه است، چه اين كه زن بد، نمونه زنان بد نيست، بلكه نمونه انسان‌هاى بد است. خدا به عده زيادى از مردان فضيلت داد و مى‏دانست كه از عهده آن برنيامده و سرانجام رسوا خواهند شد و اعطاى فضيلت‏ به آنها فقط از باب: معذرة الى ربكم و اتمام حجت ‏بود به همین جهت به آنها فضيلت داد، ولى سِمت و ماموريت نداد. زيرا كسى كه در كار خود انحراف دارد، اگر ماموريت و سِمتى پيدا كند به مبانى دين صدمه مى ‏زند. خداوند به بلعم باعورا فضيلت داد ولى سِمت نداد، به سامرى فضيلت داد ولى سِمت نداد.

 

 زن لوط و زن نوح
قرآن كريم نمونه مردم بد را با نقل داستان دو زن بد، تبيين كرده و مى‏ فرمايد:«ضَربَ اللهُ مَثَلاً لِلذينَ كَفَرُوا امرَاةَ نُوحٍ وَ امراةَ لُوطٍ كانَتَا تَحتَ عَبدَينِ مِن عِبادِنا صالحينِ فَخَانتاهُما فَلَم يُغنِيا عَنهُما مِنَ اللهِ شَيئا وَ قِيلَ ادخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ» (تحريم، 10)؛ خدا براى كسانى كه كافر شدند زن نوح و لوط را مَثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند و كارى از دست ‏شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، به آنان گفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شويد.
در اين جا خداوند نمى ‏فرمايد: «ضرب الله مثلا لللاتي كفرن‏».و نمى ‏فرمايد: «ضَرَبَ اللهَ مَثلا لِلنِساءِ الكافِرات‏».نمى ‏گويد خدا نمونه زنان بد را ذكر كرد، بلكه مى ‏گويد نمونه مردم كافر را ذكر كرد. ضرب الله مثلا للذين كفروا نه «للنساء» و نه «لللاتي كفرن‏» بنابراين معلوم مى ‏شود اين «للذين كفروا» به معناى مردان كافر نيست‏ بلكه به معناى مردم تبهكار و بزهكار است.
منظور از خيانت نيز در اينجا، خيانت مكتبى، اعتقادى و فرهنگى است، و به همین دلیل ذات اقدس اله به ما فرمود: «لا تَخُونُوا اللهَ والرسولَ و تَخُونُوا اماناتِكُم» (انفال، 27)؛ خيانت نكنيد به خدا و رسول و خيانت نكنيد به امانت‏هايتان.
  به پيامبر خيانت كردن، يعنى، با دين او بدرفتارى كردن.
در اينجا كه فرمود: زن لوط و زن نوح به اين دو پيامبر كه يكى از آنها پيامبر اولواالعزم است و ديگرى حافظ شريعت ابراهيم عليه السلام، خيانت كردند، يعنى مكتبشان را نپذيرفتند، و اينها نمونه مردم تبهكار و كافرند.
بنابراين معلوم مى ‏شود كه اگر سخن از «الذين‏» و «امنوا» و مانند آن است‏ بنابر فرهنگ محاوره، منظور، مردم هستند، نه مردان. و در همين آيه هم كه فرمود قيل ادخلا النار مع الداخلين اگرچه «ادخلا» همان طورى كه تثنيه مذكر است، تثنيه مؤنث هم هست، اما اين كه «داخلين‏» را به صورت جمع مذكر سالم ذكر كرد منظور، مردم جهنمى هستند نه مردان جهنمى.

 

زن فرعون
قرآن كريم دو نمونه خوب از زنان را نيز به عنوان الگو ذكر مى ‏كند، زنان با فضيلتى كه ذات اقدس اله را نمونه مردم مؤمن مى‏شمارد و درباره آنها چنين مى ‏فرمايد:«و ضَربَ اللهُ مَثَلاً لِلذينَ آمَنُوا امرَاَةَ فِرعَونَ اذ قالَتْ رَبِّ ابْنِِ لِي عِندَكَ بَيتاً فِي الجَنّةِ و نَجِّني مِن فِرعَونَ و عَمَلِهِ و نَجِّني مِنَ القَومِ الظالِمِين» (تحريم، 11)؛ براى كسانى كه ايمان آوردند خداوند همسر فرعون را مَثل آورده آنگاه كه گفت: پروردگارا پيش خود در بهشت ‏براى من خانه‏اى بساز و مرا از فرعون و كردارش نجات‌بخش و مرا از دست مردم ستمگر برهان.
تعبير قرآن در آيه اين نيست كه: همسر فرعون نمونه زنان خوب است، بلكه مى‏فرمايد: زن خوب نمونه جامعه اسلامى است و جامعه برين از اين زن الگو مى‏گيرد، نه اين كه فقط زنان بايد از او درس بگيرند. ذات اقدس اله در اين آيه نيز نمى‏فرمايد: «و ضرب الله مثلا لللاتي امن امراة فرعون‏.» بلكه مى ‏فرمايد: نمونه مردم خوب، زن فرعون است. و ضرب الله مثلا للذين امنوا امراة فرعون؛ يك چنين زنى در خانه‏اى زندگى مى‏كرد كه صاحب آن خانه ادعاى: «انَا رَبّكُم الاَعلى» (نازعات، 24)؛ پروردگار بزرگتر شما منم. داشت و شعار:«ما عَلِمتُ لَكُم مِن اِلهٍ غَيري» (قصص، 38)؛ براى شما خدايى غير از خودم نمى‏شناسم. در سر مى‏پروراند و ادعاى انحصار مى‏نمود.
ذات اقدس اله در
قرآن كريم به صورت حصر مى‏فرمايد:«سَبِّح اسمِ رَبِّكَ الاَعلى» ( اعلى، 1)؛ تسبيح كن نام پروردگار والاى خود را. كلمه اَعْلى مفهومى است كه حصر را همراه دارد، بنابراين، دو نفر به عنوان اعلى نمى ‏توانند يافت ‏شوند، فرعون نيز با گفتن اين كلمه داعيه انحصار داشت و اين اعلى بودن را ادعا مى‏كرد. او همانطورى كه ادعاى ربوبيت را داشت، مدعى توحيد ربوبى هم بود.
سخن از ارباب متفرقه نمى ‏گفت. او مى ‏گفت: نه تنها من خدايم، بلكه من، تنها خدا هستم. به جاى «لا اله الا الله‏» شعار «لا اله الا انا» را سر مى ‏داد و در چنين خانه‏اى بانويى نشات گرفت كه نمونه مردم متدين است.
قرآن در مقام ذكر فضائل اين بانو مهمترين آنها را در بُعد دعا مى ‏داند كه در اين دعا شش نكته مهم اخذ شده است. علت
اين كه اين بانو نمونه مردم خوب است‏ به خاطر آن است كه در نيايشش به ذات اقدس اله عرض مى ‏كند: اِذْ قالتْ رَبِّ ابْنِ لي عندَكَ بَيْتًا في الجنة.
اين زن در كنار خدا، بهشت را مى طلبد. ديگران بهشت را مى‏طلبند، و در دعاهايشان از خداوند: جَنّاتٍ تَجري مِن تَحتِها الانهار (فرقان، 10)؛ بهشت‏هايى كه از زير آنها نهرها جارى است. درخواست مى ‏كنند، اما اين بانو اول خدا را مىخواهد و بعد در كنار خدا، خانه طلب مى‏كند. نمى ‏گويد «رب ابن لي بيتا في الجنة‏» و نمى ‏گويد «رب ابن لي بيتا عندك في الجنة‏» بلكه مى‏ گويد: رب ابن لي عندك بيتا في الجنة اول عندالله را ذكر مى ‏كند بعد سخن از بهشت را به ميان مى‏آورد. يعنى اگر سخن از: «الجار ثم الدار» (بحار الانوار، ج 10، ص 25)؛ اول همسايه بعد منزل خود است، اين بانو هم مى‏گويد: «الله ثم الجنة‏» البته جنتى كه عندالله باشد، با جنتى كه تجري من تحتها الانهار است تفاوت فراوان دارد.
در اين نيايش ششگانه يا دعاى شش بُعدى دو درخواست ‏به تولى برمى‏گردد يكى لقاء الله و ديگرى بهشت. يعنى يكى «جنة اللقاء» و ديگرى جنات تجري من تحتها الانهار و چهار خواسته ديگر هم به تبرى برمى‏گردد: 1-«وَ نَجِّني مِن فِرعون» 2-«و عَمَلِهِ» 3- «نَجِِّني مِنَ القَومِ الظالِمين» 4 - و «اعمالِهم‏» كه محذوف است.
آنجا كه مى‏فرمايد نجِّني من فرعونَ و عَملِه خواسته او اين نيست كه: خدايا مرا از عذاب فرعون نجات بده. ممكن است كسى بگويد خدايا مرا از دست ظالم نجات بده ولى وقتى خود به قدرت رسيد، دست‏ به ظلم بيالايد. اما اين بانو عرض مى‏كند: نه تنها مرا از فرعون نجات بده بلكه از ستمكارى هم مرا برهان، مرا نجات بده تا زير بار شرك فرعون نروم و خود نيز داعيه ربوبيت در سر نپرورانم رب نجني من فرعون و عمله.
سپس مى ‏گويد و نجِّني من القوم الظالمين چون ممكن است كسى از فرعون برهد ولى به دام آل فرعون يا ساير ستمكاران بيفتد. لذا درخواست پنجم را عرض مى‏كند «و نجني من القوم الظالمين و اعمالهم‏» به قرينه نجني من فرعون و عمله حذف شده است و حذف در اين‏گونه موارد جايز است. بنابراين بانويى كه تا به اين حد عالى مى ‏فهمد و درخواست‏هايش تبرى و تولى داشته و مسائل اجتماعى و فردى را از ذات اقدس اله مسالت مى ‏كند، آيا اين زن نمونه، تنها نمونه زنان است؟ يا به تعبير
قرآن كريم نمونه مردم جامعه است؟

 

مقام ويژه حضرت مريم
مقام ويژه مريم عليهاالسلام نمونه چهارمى است را كه قرآن بيان مى‏كند. خداوند پس از معرفى همسر فرعون به عنوان الگوى انسان‌هاى مؤمن در آيه بعد براى گراميداشت مقام خاص مريم مى‏فرمايد:«و مَريمَ ابْنَتَ عِمرانَ التي اَحصَنَتْ فَرجَهَا فَنَفَخنا فيهِ مِن رُوحِنا وَ صَدَّقََتْ‏ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِِهِ وَ كانَتْ مِنَ القانِتِين» ( تحريم، 12)؛ و مريم دختر عمران را، كه خود را پاكدامن نگاه داشت و در او از روح خود دميدم و سخنان پروردگار خود و كتاب‌هاى او را تصديق كرد و از عبادت پيشگان بود.
يعنى «و ضرب الله مثلا للذين آمنوا مريم ابنت عمران‏» و چون مقام مريم، بالاتر از مقام زن فرعون بود لذا اينها را يك جا ذكر نكرد، بلكه در دو آيه جدا ذكر فرمود، بر خلاف آن دو كافره كه در يكجا ذكر نكرد، بلكه در دو آيه جدا ذكر فرمود، بر خلاف آن دو كافره كه در يك آيه ذكر شدند.
حضرت مريم در اثر احصان، صيانت، عفت و در اثر دريافت آن روح غيبى به جايى رسيد كه صدقت ‏بكلمات ربها و كتبه وكانت من القانتين گشت.
از اين چهار نمونه سوره تحريم به خوبى بر مى
‏آيد كه نه مرد نمونه، نمونه مردان است و نه زن نمونه، نمونه زنان. ممكن است كشاورز نمونه، نمونه كشاورزان، صنعتگر نمونه، نمونه صنعتگران، خطاط نمونه، نمونه خطاطان باشد، ولى انسان نمونه، نمونه همه انسان‌هاست و اختصاصى به زن يا مرد ندارد.پس در ارزيابى مقام و كمالات مريم نقش مادر آن بانو را نبايد فراموش كرد.
گرچه در تربيت مريم ‏سلام الله عليها حضرت زكريا نيز نقش داشت ليكن اين امر در مرحله نهايى بود نه در پيدايش ابتدايى، مادر اين بانو لياقت آن را داشت كه مادر پيغمبر بزايد و آن خضوع را داشت كه فرزندش را به معبد حق اهدا كند، و اين كه ذات اقدس اله اين گوهر را پذيرفت، براى آن بود كه مى‏ دانست اگر به او فيض عطا نمايد امين در حفظ فيض خواهد بود.
خدا به عده زيادى از مردان فضيلت داد و مى ‏دانست كه از عهده آن برنيامده و سرانجام رسوا خواهند شد و اعطاى فضيلت
به آنها فقط از باب: معذرة الى ربكم (اعراف، 164) و اتمام حجت ‏بود لذا به آنها فضيلت داد، ولى سِمت و ماموريت نداد. زيرا كسى كه در كار خود انحراف دارد، اگر ماموريت و سِمتى پيدا كند به مبانى دين صدمه مى‏زند. خداوند به بلعم باعورا فضيلت داد ولى سِمت نداد، به سامرى فضيلت داد ولى سِمت نداد.
سامرى آدم كوچكى نبود او با چشم درونى ‏خود اثر فرشته‏ها را ديد و گفت: «بصرت بما لم يبصروا به» (طه، 96)؛ من ديدم چيزى را كه توده ناظران نديدند، ولى به جاى اين كه از آن اثر فيض گرفته، و راه موسى و هارون را ادامه بدهد، و شاگردى آنها كند، گوساله پرستى را رواج داد.
بلعم باعورا نيز، كسى بود كه طبق يك نقل، ذات اقدس اله درباره او فرمود: وَ اتلُ عَليهِم نَبَاَ الذي اتَيناهُ اياتِنا فَانسَلَخَ مِنها (اعراف، 175)؛ خبر آن كس را كه آيات خود را به او تعليم داده بوديم و از آن دور شد براى آنان بخوان.
اينها نمونه ‏هاى قرآنى است مبنى بر اين كه خدا مى ‏داند كه به چه كسى سمت‏ بدهد، به همین جهت فضيلت را مى‏ دهد تا معلوم شود، كه عده‏اى عمدا فضيلت را به رذيلت تبديل مى‏كنند. چون ذات اقدس اله از درون و برون همگان با خبر است، هرگز به كسانى كه لاحقه سوء دارند سمت رسمى نمى‏دهد.«اللهُ اَعلَمُ حَيثُ ‏يَجعَلُ رِسالَتَهُ» (انعام، 124)؛ ذات اقدس اله مى ‏داند كه به چه كسى ماموريت ‏بدهد. او نظير بشرهاى عادى نيست كه به كسى ابلاغ بدهد، بعد كشف خلاف بشود، و بگويد: من كه درون‏بين نبودم.
خداوند ‏خلافت، رسالت، نبوت، امامت و رهبرى را به كسى كه از درون آنها مستحضر است و درونى فاسد دارند نخواهد داد اما كسانى كه ذات اقدس اله مى‏داند، با حسن اختيارشان پايدار و پايبند هستند، اينها را مى ‏پذيرد و مريم از اين نمونه بود. بنابراين گرچه او در بدو پيدايش، كودكى بيش نبود اما معلوم بود كه اگر خدا به او فضيلت ‏بدهد او در حفظش پايدار و استوار است. لذا در ابتداى زندگى، مادرى، همچون زن عمران، سرپرستى او را به عهده داشت و بعد وقتى مى‏خواهد به نذر خود عمل كند، او را به معبد مى‏سپارد، و از آن به بعد است كه: «و كَفَّلَها زَكريا» ( آل عمران، 137)؛ خدا زكريا را كفيل او قرار داد.
يعنى «جعل الله سبحانه و تعالى لزكريا كفيلا لها»، «كفل‏» در اين جمله دو مفعول گرفته است «مكفل‏» خدا است و خداى متعال مريم را در تحت ‏سرپرستى زكريا عليه السلام كفالت نمود «و كفلها زكريا» نه «تكفلها زكريا» زكريا عليه السلام متكفل نشد مگر به وحى الهى.
اين چنين نبود كه قرعه خود به خود به نام زكريا عليه السلام بيفتد، به همین جهت فرمود: اينها قرعه زدند و خيلى‏ها شيفته بودند كه اين كودك را سرپرستى كنند: «و ما كُنت لَديهِم اِذ يَختَصِمُون» (آل عمران، 44)؛ تو نزد آنان نبودى آنگاه كه مجادله داشتند. و بنا را بر قرعه نهادند اما قرعه به نام مبارك زكريا عليه السلام خورد، به خواست‏ خدا قرعه به نام او در آمد.
«و ما كُنتَ لَديهِم اِذ يُلقُونَ اَقلامَهُم اَيُّهُم يَكفُلُ مَريَمَ» (آل عمران، 44)؛ تو نزد آنان نبودى آنگاه كه قرعه انداختند تا كدام يك مريم را كفالت كند. خدا مى ‏فرمايد: ما طورى برنامه را تنظيم كرديم كه خود مكفل شويم و زكريا متكفل و مريم تحت كفالت‏ باشد. و اين در مرحله بقاء است كه پرورش و رشد اوست وگرنه در بدو پيدايش و تكونش، و ظهور و هجرت او از رحم به دامن، در سايه تربيت آن بانو بود. گاهى خداوند مى‏گويد راه راست را به شما نشان مى‏دهم و زمانى براى تشويق مى‏فرمايد: توفيق سلوك در راهى را كه انبيا رفته‏اند به شما عطا مى‏كنم و زمانى بالاتر از اين را نويد مى‏دهد و مى‏ فرمايد: شما را با همراهان و همسفران و قافله‏ سالارانى چون انبيا و صديقين و شهدا و صالحين همراه مى ‏كنم.
يكى از صديقين مريم ‌عليها‌السلام است. كه همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگويند خدايا راه مريم را به ما ارائه بده بلكه همه نمازگزاران از خداوند راه صديقين را مى‏ طلبند كه مريم هم جزو صديقين است.
                      
مقام مريم از نظر مفسرين
نكته ‏اى كه در ارزيابى مقام حضرت مريم بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه
قرآن كريم درباره تربيت مريم عذراء عليهاالسلام مى فرمايد: هرگاه حضرت زكريا عليه السلام وارد مى‏شد روزى خاصى را در حضور آن بانو عليهاالسلام مى ‏ديد.«كُلما دَخَلَ عَلَيهَا زَكَريّا المِحرابَ وَجَدَ عِندَها رِزقَا قالَ يا مَريَمُ اَنّى لَكِ هَذا قالَت هُوَ مِن عِندِاللهِ ان الله يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب» (آل عمران، 37)؛ هرگاه كه زكريا در محراب بر او وارد مى‏شد نزد او نوعى خوراكى مى‏يافت. گفت: اى مريم اين از كجا براى تو آمده است؟ او گفت: اين از جانب خداست، كه خدا به هر كس بخواهد بى‏شمار روزى دهد. و هم چنين فرشتگان با مريم سخن مى‏گفتند و سخنان مريم را هم مى ‏شنيدند بلكه مشافهتا و مشاهدتا گفتار را با شهود مى ‏آميختند، هم مريم آنها را مى‏ديد و هم آنها را مرآى مريم قرار مى‏گرفتند.

اينها تعبيرات بلندى است كه قرآن درباره مريم دارد. و نيز در تبيين مقام والاى مريم مى‏فرمايد: «و اِذ قالَتِ المَلائِكَةُ يا مَريمُ انَّ اللهَ اصَطفاكِ و طَهّرَكِ و اصطفاكِ عَلَى نِساءِ العالَمين* يا مَريمُ اقنُتي لِربِكِ واسجُدي واركَعِي مَعَ الراكعين» (آل عمران، 42 و 43)؛ و هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و تو را بر زنان جهان برترى داده است. اى مريم، عبادت خدا كن و سجده كن و با ركوع كنندگان راكع باش.
يعنى فرشتگان فراوانى با اين بانو سخن گفته، و او را از مقام اصطفايش با خبر كردند كه تو صفوة الله، مطهره و در ميان زنان عالم ممتازى، دائما به ياد حق باش، سجود، سجود و ركوع را فراموش مكن و از اهل ركوع باش.
و نيز بشارت حضرت مسيح را به او دادند:«اِذ قالَتِ المَلائكةُ يا مَريَمُ انَّ اللهَ يُبَشِركِ بِكلِمَةٍ مِنهُ اسمُهَُ المَسِيحُ...» (آل عمران، 45)؛ و هنگامى كه فرشتگان گفتند: اى مريم خداوند تو را به كلمه‏اى از جانب خود كه نامش مسيح، عيسى بن مريم است مژده مى‏دهد.
اينها نمونه‏هايى از گفتگو و حضور فرشتگان در محضر مريم عليهاالسلام است. در تبيين اين بخش از زندگى حضرت مريم عليهاالسلام گروهى از معتزله نظير زمخشرى ‏در كشاف راه تفريط پيموده و گمان كرده‏اند آن بانو نمى‏تواند به اين مقام رسيده، و از كرامت ‏برخوردار شود، و سخنان فرشته‏ها را بشنود، و بشارت «صفوة بودن‏» را از فرشته‏ها دريافت كند، و مژده مادر پيغمبر شدن را از آنها تلقى نمايد، لذا گفته‏اند اين همه فضائل كه نصيب مريم عليهاالسلام شده است ‏يا به عنوان معجزه زكريا عليه السلام و يا به عنوان پيش درآمد اعجاز عيسى عليه‌السلام است، كه اين را از نظر اصطلاح كلامى «ارهاص‏» مى‏گويند همان گونه كه قبل از قيامت ‏يك سلسله امور خارق عادتى رخ مى‏دهد كه از آنها به عنوان «اشراط الساعة‏» تعبير مى‏ كنند، قبل از ظهور، يا ميلاد يك پيامبر نيز، يك سلسله امور خارق عادتى رخ مى ‏دهد كه اينها نشانه ظهور يك پيامبر الهى است و در كتاب‌هاى كلامى از اين امور خارق عادت به عنوان ارهاص تعبير شده است.
گروهى ديگر نظير «قرطبى‏» - از مفسران معروف
اهل سنت و همفكران او راه افراط رفته و معتقدند مريم داراى سِمت نبوت بوده است، زيرا فرشتگان فراوانى بر او نازل شده و او را از وحى با خبر كرده‏اند و از راه الهام، مساله صفوة و طهارت او را به او اعلام نموده و بشارت مادر پيغمبر شدن را به او اعطا كرده‏اند و گفته‏اند: چون مريم عليهاالسلام وحى فرشته‏ها را تلقى كرده و فرشته‏ها بر او وارد شده و گفتگوى آنها از رتبه مشافهه به مشاهده رسيده، پس پيامبر است، زيرا گمان كرده‏اند فرشتگان بر هر كس نازل شوند و وحى بياورند و او فرشته‏ها را ببيند، پيامبر است.
اما علماى اماميه كه در طريق قسط و عدل سير مى‏كنند، بر اين اعتقادند كه تمام اين مقامات و كرامت‌ها مربوط به خود مريم عليهاالسلام است‏ يعنى وصف به حال موصوف است نه متعلق موصوف، و نبايد اينها را به حساب اعجاز زكريا عليه السلام گذاشت، و از طرف ديگر، مريم به مقام رسالت و نبوت تشريعى نرسيده است. اين دو مطلب را مفسران گرانقدر اماميه، به استناد ظواهر قرآنى، تبيين مى ‏كنند.
اما مطلب اول كه همه اين كرامت‌ها تعلق به خود مريم عليهاالسلام دارد، به دليل ظواهر قرآن است كه فرشته‏ها سخن گفتند، اما نه فقط به عنوان هاتف غيب و سروش نهان، بلكه براى او مشهود شدند. همچنان كه اين خطاب‌ها و نداها گاهى به صورت تمثل هم تجلى كرده است چنانچه قرآن مى‏فرمايد: «فَتَمَثّل لَهَا بَشَراً سَوِيّاً» ( مريم، 17 و 18)؛ پس چون بشرى هماهنگ بر او نمايان شد. آن فرشته گفت كه من از طرف حق آمده و مامورم كه به تو فرزندى عطا كنم. «قالَ اِنمَا اَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِاَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً» (مريم، 19)
ظاهر اين آيات آن است كه خود مريم عليهاالسلام به تنهايى اين مقامات را دريافت كرد و اين مقام مريم عليهاالسلام بود كه باعث‏ شد زكريا عليه السلام از خداى سبحان فرزندى طلب نمايد:«هُنالِكَ دَعَا زَكَريّا رَبَّهُ»؛ اینجا بود که زکریا پروردگارش را بخواند
 (آل عمران، 38) اين چنين نبود كه معجزه زكريا در مريم ظهور كرده باشد بلكه كرامت‏هاى مريم موجب آن شد كه زكريا از خدا، يحيى را طلب كند و فرزند «رضيي‏» از خداى سبحان مسالت نمايد.

علاوه بر اين كه سفارش به قنوت و دوام عبادت و خضوع مستمر، و سجود و ركوع، نشانه مقام خود مريم عليهاالسلام است و نيز اوصافى كه ذات اقدس اله براى اين بانو ذكر مى ‏كند، نشانه آن است كه شخصيت‏ خود مريم موجب شد تا فرشته‏ ها را ببيند و با آنها سخن بگويد و سخنان آنها را بشنود.
به همین جهت خداى سبحان از مريم به عنوان صديقه ياد مى ‏كند و مى ‏فرمايد: «و صَدقت‏ بِكلماتِ رَبَّها وَ كَتَبَهُ وَ كانَت
مِنَ القانِتين» (تحريم، 12) «و اُمُه صِديقَة»( مائده، 75) يعنى عيسى عليه السلام داراى مادرى بود كه سخنان غيب را تصديق مى ‏كرد، او نه تنها صادق بود بلكه از صديقين به شمار مى‏آمد. و اين صديق بودن او، و صحه گذاشتن ذات اقدس اله بر اين موضوع، نشانگر آن است كه همه اين فضائل از آن خود اوست.

صدّيقه بودن مريم عليهاالسلام
قرآن كريم از مريم عليهاالسلام به عنوان صديقه ياد كرده است كه اين مبالغه در تصديق است. بدين معنا كه نه تنها مصدقه، صادق و صديق است ‏بلكه صديق است. صديقين گروهى هستند كه با انبيا و صالحين و شهدا همراه و هم قافله‏اند. اينان قافله سالار كوى الهيند.
افراد عادى چه زن و چه مرد در نماز و نيايش‌ها و عباداتشان از ذات اقدس اله مسالت مى‏كنند: «وَ مَن يُطِعِ اللهَ والرَّسولَ فَاولئِكَ مَعَ الذينَ اَنعَمَ اللهُ عَليهِم مِنَ النَبِيينَ وَالصِديقِينَ والشُّهَداءِ والصّالِحِينَ وَ حَسُنَ اولئكَ رَفيقا» ( نساء، 69)؛ كسى كه مطيع خدا و رسولش باشد او همسفر قافله‏اى است كه اهل آن عبارتند از: نبيين، صديقين، شهدا و صالحين، و بعد در ادامه مى‏فرمايد: و حَسُنَ اولئك رفيقا اينها رفقاى خوب و همسفران شايسته‏اى هستند چرا كه: «سَلْ عَنِ الرَفيقِ قَبلَ الطريق» (
نهج البلاغه فيض، نامه 31، ص 936)؛ اگر انسان بيفتد آنها دستگيرند، و اگر در مسير افراط و تفريط قرار گيرد، او را تعديل كرده و اگر احساس خستگى كند تقويتش مى ‏كنند، و اگر احساس عجز كند به او قدرت مى ‏بخشند.
خداى سبحان مى ‏فرمايد اگر شما هدايت را از من بخواهيد، من علاوه بر اين كه شما را اهل سير و سلوك در صراط مستقيم قرار مى‏دهم و صراط مستقيم را به شما نشان مى‏دهم و راهى را كه آنان رفته‏اند به شما مى‏ نمايانم، شما را همسفر آنها نيز قرار مى ‏دهم.
گاهى خداوند مى‏ گويد راه راست را به شما نشان مى ‏دهم و زمانى براى تشويق مى ‏فرمايد: توفيق سلوك در راهى را كه انبيا رفته‏ اند به شما مى ‏نمايانم، شما را همسفر آنها نيز قرار مى ‏دهم. گاهى خداوند مى‏ گويد راه راست را به شما نشان مى ‏دهم و زمانى براى تشويق مى‏فرمايد: توفيق سلوك در راهى را كه انبيا رفته‏ اند به شما عطا مى ‏كنم و زمانى بالاتر از اين را نويد مى‏ دهد و مى ‏فرمايد: شما را با همراهان و همسفران و قافله ‏سالارانى چون انبيا و صديقين و شهدا و صالحين همراه مى ‏كنم. يكى از صديقين مريم ‏سلام الله عليها است. كه همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگويند خدايا راه مريم را به ما ارائه بده بلكه همه نمازگزاران از خداوند راه صديقين را مى ‏طلبند كه مريم هم جزو صديقين است.

همسر ابراهيم خليل عليه السلام

در داستان ابراهيم خليل سلام الله عليه همان‏گونه كه خليل الله با فرشته ‏ها سخن مى‏گويد، و بشارت ملائكه را دريافت مى‏دارد همسر او نيز با فرشته‏ها سخن گفته و بشارت ملائكه را دريافت مى ‏كند. ذات اقدس آله در زمان كهولت و پيرى خليل الله، به او بشارت فرزندى آگاه داد. كه اين بشارت الهى، به همان شكلى كه توسط ملائكه به آن حضرت، ابلاغ شد، به همان صورت، به همسر او نيز اعلام گرديد. هنگامى كه ملائكه به حضرت ابراهيم عليه السلام گفتند: فَبَشَّرناهُ بِغُلام حَليم؛ پس پسری بردبار را به او مژده دادیم.  (صافات، 101).
ابراهيم عليه السلام فرمود: «اَبَشرتُموُني عَلى اَن مَسّني الكِبَر فَبِمَ تُبشِرون» (حجر، 54)؛ آيا به من نويد مى‏دهيد در حالى كه مرا پيرى رسيده است؟
حضرت اين سخن را به عنوان «استبعاد» نفرمود. بلكه به عنوان «استعجاب‏» گفت. معناى استعجاب آن است كه انسان به لحاظ شگفت ‏انگيز بودن واقعه ‏اى با ديد تعجب بدان مى ‏نگرد.
در اين جا ابراهيم خليل عليه السلام عرض كرد: خدايا من نه تنها پير شده‏ام بلكه، پيرى به سراغ من آمده است. يعنى يك وقت انسان پير مى‏شود و دوران شيخوخت را مى ‏گذراند و مى‏گويد «قد بلغت من الكبر» (مريم، 8) يعنى من، به پيرى رسيدم.
ولى زمانى از پيرى نيز مى‏گذرد و به دوران فرتوتى پاى مى‏نهد كه در اين حال مى ‏گويد «قد بلغني الكبر» (آل عمران، 40) يعنى پيرى، به سراغ من آمده است، پس چه بشارتى به من مى‏ دهيد؟ فرشته‏ ها گفتند:«بَشّرناكَ بِالحَقِ فَلا تَكُن مِنَ القانِطين» (حجر، 55)؛ يعنى اين تبشير ما با حق همراه است و گزاف نيست، چون فرشتگان در صحبت‏ حق سخن مى‏گويند و در لباس حق حرف مى‏زنند.
به همین جهت حرف «باء» در «بالحق‏» خواه به معناى مصاحبت ‏باشد و خواه به معناى ملابست، مفهومش اين است كه گفتار ما در لباس حق، يا در صحبت ‏حقيقت است و ما گزاف نخواهيم گفت و تو اى خليل الله نااميد مباش. آنگاه ابراهيم
خليل عليه السلام فرمود:«و من يَقنط مِن رَحمةِ رَبَّهُ الّا الضّالوُن» (حجر، 56) حضرت در كمال صراحت فرمود: نه تنها با رسالت و نبوت سازگار نيست، بلكه با هدايت و رهبرى نيز سازش ندارد. بنابراين نه تنها هيچ پيامبرى نااميد نخواهد بود بلكه هيچ مؤمن و مهتدى نيز نااميد نمى شود.

معناى نااميدى آن است كه انسان گمان كند به جايى رسيده است كه از خدا معاذالله ساخته نيست كه مشكل او را حل نمايد. اين ياس در حد كفر است، و هيچكس حق ندارد نااميد باشد. معادل همين برخورد با همسران حضرت نيز مطرح شده است، قرآن كريم مى‏فرمايد:«وَ امراتهُ قائِمَةَ فَضَحَكَت فَبَشَّرناها بِاسحقِ وَ مِن وَراءِ اِسحق يَعقوب» (هود،71)؛ يعنى هنگامى كه فرشته ‏ها با خليل حق سخن مى‏گفتند همسر او نيز حضور داشت و ايستاده بود و ضحكى داشت. ‏
براى «ضحك‏» در تفاسير دو بيان آمده است، يا به معناى سرور و خوشحالى و يا به معناى عادت ماهانه زنان است پس مژده داديم او را به اسحاق و از پس اسحاق، يعقوب را. يعنى علاوه بر فرزند - اسحاق، بشارت نوه يعقوب هم، به تو مى‏ دهيم.
سپس همسر خليل الرحمان عرض كرد: «قالت ‏يا وَيلَتي ءَاَلَد وَ اَنا عَجُوزُ و هذا بَعلي شَيخاً ان هذا لِشي‏ءِ عَجيب* قالوا اَتَعجبين مِن اَمرِ اللهِ رَحَمتَ اللهَ وَ بَركاتُهُ عَليكُم اَهلَ البَيت اِنَّهُ حَميدٌ مَجيد» ( هود،72 و73)؛ آيا من مادر مى‏شوم در حالى كه خودم فرتوت و سالمند و كهنسالم، و همسرم نيز پيرمردى فرتوت و كهنسال است؟! فرشتگان به او گفتند: آيا از رحمت ‏خدا و امر خدا در تعجب هستى در حالى كه رحمت ‏خدا، و بركات وى، بر شما خاندان نبوت، فراوان بوده و شما از اين بركات عينى، بى ‏شمار ديده‏ايد! عظمت زن در فرهنگ وحى از اين ارزيابى روشن مى شود كه در فرهنگ وحى از زن به عظمت ‏ياد شده و اختصاصى به قرآن ندارد بلكه در انجيل، تورات و صُحف خليل الله نيز مطرح بوده است.
با فرشتگان تكلم نمودن و بشارت آنها را دريافت كردن، سخن خويش را با آنها در ميان گذاشتن، و سخن آنان را شنيدن، اينها همه مواردى است كه زن نيز همانند مرد در همه اين صحنه ‏ها سهيم بوده و اگر پدر پيامبرى، با ملائكه سخن مى‏گويد، مادر پيامبر نيز، با آنها گفتگو دارد. به همین جهت وقتى در
قرآن كريم از زنان ياد مى ‏كند، مادر مريم و يا خود مريم را جزو آل‌عمران شمرده و در زمره اصفيا قرار مى‏دهد. به عبارت ديگر در بين مردم جهان اينها هم مانند انبيا و اولياى خاص جزو اصفياى الهيند.
خدا در قرآن مى ‏فرمايد:«اِنَّ اللهَ اصطَفى آدمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبراهيم و آلَ عِمران عَلى العالَمين* ذُريَّة بَعضَها مِن بَعضِ وَ اللهُ سَميعٌ عَليم» (آل عمران،33 و34)؛ به يقين خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است، فرزندانى كه بعضى از آنان از بعض ديگرند، و خداوند شنواى دانا است. كه منظور از اين عمران آن عمرانى است كه پدر مريم است، نه عمرانى كه پدر موسى است چون عمرانى كه پدر موسى است اصلا نامش در
قرآن كريم نيامده.
بعد خداوند مى‏فرمايد:«اِذ قالَت امرَاتُ عِمران رَبَّ اِنّي نَذَرتُ لَكَ ما فِي بَطني محررا» ( آل عمران،35)؛ چون زن عمران گفت: پروردگارا، آنچه در شكم خود دارم نذر تو كردم تا آزاد شده باشد. خداوند اين دو بانو را به عنوان صفوة مردم عالم، معرفى نموده است. در
نهج البلاغه نيز مى ‏خوانيم كه
امير المومنين صلوات الله عليه درباره فاطمه زهرا سلام الله عليها مى ‏فرمايد:
«قل يا رسول الله عن صفيتك صبري‏»؛ اميرالمؤمنين عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله خطاب مى ‏كند: يا رسول الله، اين صفيه تو يعنى اين بانويى كه صفوة تو، مصطفا و برگزيده توست رحلت كرده و صبر در فقدانش براى من دشوار است.
حضرت از او به عنوان صفيه ياد مى‏كند يعنى صفوة الله است، مريم هم صفوة الله است، مادر مريم اهل عمران بود، يعنى عمران كه پدر مريم است ‏سرسلسله اين خانواده به شمار مى‏رود، و وابستگان اين خانواده را آل عمران مى‏گويند، پس هر دو بانو مصطفا و صفوة حقند.

.......................

منابع:

نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 202

زن در آينه جلال و جمال، ص 153، آية الله جوادي آملي